صدای قدم هایت....
آنروزها عاشقانه با هم گام برميداشتيم.
شبها ستاره بوديم در آسمان،.. و هر صبح ميرفتيم





فقط به خاطر تو





کاش از عشق تو می مردم ، کاش می مردم و دیگه کسی نگاه عاشقانه ای به من
نمی کرد… دیگر نمیخوام کلمه دوستت دارم را از کسی به جز تو بشنوم ، دوست
دارم تنها تو منو دوست داشته باشی.. کسی به جز تو لایق عشق من نیست من تنها
میتونم با تو زنده بمونم… دیگه نمیخوام چشمی به من با احساس عاشقانه نگاه
کنه !..من نمیخوام جز تو به کسی نگاه بیندازم و عشق بورزم..! کاش از عشق تو
می مردم ، کاش می مردم تا با دلی عاشق ، اون هم عاشق تو از دنیا بروم…!
اگه روزی دل من به جز تو عاشق کسی دیگه شداون وقت بدون که دیگه
پایان زندگی منه و پایان داستان عشق…!
کلمه دوستت دارم که از زبان من بلند می شه تنها برای توست … من به جز تو به
کسی دیگه این کلمه رو نخواهم گفت ، بذار حسرت کلمه دوستت دارم از طرف من
در دل همه بمونه ، تا همه بفهمند من تنها عاشق تو هستم…!
بذار همه حسرت منو بکشند ، و تو نیز در مقابل حسرت دیگران به من افتخار کن!
افتخار کن چنین عشق و همدمی نصیبت شده ، عشقی که تا ابد خواهد ماند…
من مغرور شدم ، مغرور عشقی که به تو می ورزم ، غرور من به خاطر
عشق بیش از حد نسبت به تو هستش …غروری که پایانش رنگ آغاز زندگیه…
آهای عزیز راه دورم به عشق من افتخار کن،
چون که میون این همه عاشقانی که من
دارم تو را برای همدم و عشق زندگی ام انتخاب کرده ام چون تو لایق این عشق هستی!
اي كاش مي دونستي كه توي اين روز هاي غريب چقدر دلم بهانه تو رو مي گيره
اي كاش مي دونستي كه اين روز ها چقدر دلم هواي با تو بودن رو كرده
اي كاش مي دونستي كه توي اين روزهاي بي تو چقدر دلم گرفته
اي كاش مي دونستي كه چقدر دلم هواي ضرب آهنگ صدات و اون صداي دلنشين قدمهات رو كرده
اي كاش مي دونستي كه چقدر دستم گرمي دست هات و گوشهايم گرمي اون صدات رو كم داره
اي كاش مي دونستي كه توي اين روز هاي بي تو چقدر دلواپس تو ام
اي كاش مي دونستي كه بي لطف حظورت چقدر تنهام
اي كاش مي دونستي كه چقدر خسته و چقدر به حضور گرم و سبزت محتاجم
اي كاش بدوني كه چقدر توي اين روزهاي بي تو آرزوي با تو بودن رو دارم
اي كاش تو همه روزهاي تنهاييم پيش من بودي و من تنها نبودم
اي كاش با حضور سبزت خونه دلم رو روشن تر مي كردي نه تاريك و ويران
اي كاش واقعا بودنم رو باور داشتي
اي كاش تركم نمي كردي و تنهام نمي زاشتي
یا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن خانهاش با من
نگو دیوانه کو زنجیر گیسو را زهم وا کن
دل دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش با من
بیا تا سر به روی شانه ی هم راز دل گوییم
اگر مویت به رویت شد پریشان شانه اش با من
نگو دیگر به من اندر دل اتش نمیسوزد
تو گرمم کن به افسونت گرمی افسانه اش با من
چه بشکن بشکنی دارد فلک بر حال سرمستان
چو پیمان بشکنی بشکستن پیمانه اش با من
در این دنیای وا نفسای بی فردا
خدایا عاشقان را غم مده شکرانهاش با من

به یادت آنقدر از اعماق وجود اشک خواهم ریخت
تا تو را دوباره ببینم و تو را باری دیگر در آغوش بکشم و
باری دیگر دستان گرمت را بفشارم و باهمان
دستها صورتم را نوازش دهی....

ديشب وقتي چشمهام رو روي هم گذاشتم تصوير تو
در ذهنم نقش بست اما تار
بود....
درست نميديدم...
ديشب دلم برات تنگ شده بود... دلم هميشه برات تنگه...
از اولشم تنگ بود حتي وقتي كه كنارم بودي و دستات تو دستم بود....
هميشه ازم دور بودي.... هميشه....
ديشب گوشه چشمام به يادت تر شد....
ديشب دلم يه سوزش عجيبي داشت...
ديشب دلم هوات كرده بود....
ديشب...
اما تو نبودي.... تو كنارم نبودي...
حتي توي خيالم هم درست نمي ديدمت..
ديشب شب بدي بود...